تبليغاتX
وقتی فرشته ها برای گریه ام رقصیدند


وقتی فرشته ها برای گریه ام رقصیدند

So let me on down Cause time has made me strong I'm starting to move on

بیدلی همه احوال خدا با او بود

او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد...

+نوشته شده در Sat 15 Oct 2011ساعت11:37 AMتوسط DecemberGirl |

اگر میخواهم دوستم داشته باشد...باید خودم ...خودم را دوست داشته باشم.

+نوشته شده در Thu 13 Oct 2011ساعت9:39 AMتوسط DecemberGirl |

دل بده

تا پته ی دلم رو واست رو کنم...

تو این دنیای هیچکی به هیچکی

این دستت باید اون دستت رو بگیره ...

من یاد گرفتم چه طوری شبا

از رویاهام خداش کنم...

+نوشته شده در Wed 12 Oct 2011ساعت3:19 PMتوسط DecemberGirl |

از دیدن نشانه ای از خودم و زنده بودنم هم فرار میکنم ...

از تمام عکس هایم بیزارم...از این من ضعیف بیزارم ... از این من شکننده.از لبخندهای عروسکی ام که هیچ کدام واقعی نیستند. به خودم میگویم نه حق گریه داری و نه بغض...تو هیچ حقی نداری.به جای خشم ناراحت میشوم ... به جای تنفر ناراحت میشوم ... به جای فریاد ناراحت میشوم.پس کی میخواهم به جای ناراحت شدن ...نفرت ...خشم یا فریاد را تجربه کنم ؟ تا کی سکوت ؟ تا کی بغض؟

کی میخواهم ناپدید شوم؟پس کی میخواهم دنیا را فراموش کنم؟پس کی میخواهم همه چیز را همانطور که هست بپذیرم؟

+نوشته شده در Tue 11 Oct 2011ساعت12:54 PMتوسط DecemberGirl |

دیروز میگفت ...ن را می گویم ...میگفت من اگر قرار باشد زن بگیرم خارجی میگیرم.در این ایرانی ها صداقتی نیست!سکوت کردم .  سر تا پایم شروع کرد به لرزیدن .صدایم در نمیآمد .حس حماقت و بدبختی آن لحظه ام . آن همه تحقیر را نمیتوانستم تحمل کنم . اینکه من در چه فکرهایی ام و او در مورد زن آینده اش با من صحبت میکند! متوجه شد حالم بد است . گفت  مگر از اول قرار ما دوستی نبود ؟ مگر من قولی غیر از این به تو داده بودم ؟ حرف من برای ۲۸  ... ۳۰ سالگیست.بگذار ببینیم اصلا ما تا آن موقع با هم هستیم ؟!!! قلبم از هم پاشید ..صدایش را شنیدم . زیر پایم خالی شد .به صندلی چنگ زدم و آرام نشستم . حرف هایش آتشم زد . حتی نفس کشیدن برایم سخت بود .باورم نمیشود انقدر سنگی باشد . آنقدر بی احساس . گفتم تمام شود ... گفت نمیخواهد . میخواهد باشد . موافق جدایی نیست . چرا باید برای چیزی که پیش نیامده همه چیز را تمام کنیم!نمیفهمد که  با آدمی که طرز فکرش نسبت به احساسات آنقدر ظالمانه است حرفی ندارم.از دیروز قلبم پاره پاره شده . کاش روزی برسد که او را ...حرفهایش را ...دوست داشتنش را از یاد ببرم . باز هم به سنگی بودن آدم هایی که دوستشان داشتم پی بردم.در تمام راه گریستم .مثل کودکی بیچاره کل خیابان ها را راه میرفتم و در میان مردم گریه میکردم . در این شهر درندشت که هیچکسش را نمیشناسم ...که هیچ چهره ای برایم آشنا نیست ... چه راحت بودم وقتی گریه میکردم.

لعنت به ن

لعنت این احساسم

لعنت به من

لعنت به من و این حس واماندگی

لعنت به تو ن

+نوشته شده در Tue 11 Oct 2011ساعت8:53 AMتوسط DecemberGirl |